تبليغاتX
عشق مجازی

عشق مجازی

اره دیگه  یه 1 ساعت ونیمی از 24م اردیبهشت گذشت .تولدت مبارک عزیزم  ..همیشه باخودم چه فکرایی می کردم ...بذا اون روز بیاد .. کلی اس ام اس جمع کرده بودم..کلی حرف قشنگ...اخه امروزو خیلی دوست دارم .. امروز روز تولد عشقمه ٬ روزی که همیشه به یادمه و واسم مقدس..

اما حتی نمیتونم باهاش حرف بزنمو تلفنی تولدشو تبریک بگم اخه........... مهم اینه که تو راضی باشی منم اونی رو میخوام که به صلاح تو باشه..همین که میدونم  سالمی و  به درس و زندگیت میرسی برام یه دنیا ارزش داره..

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت1:31توسط صالح | |

دلتنگم براي تمام صبح هايي كه به عشق او چشمانم را بازمي كردم.دلتنگم براي آن خنده هاي از ته دل كه تا عمق وجودم را شاد مي كرد.دلتنگم براي حضورش،براي وجودش،وجودي كه خودش آن را دوست نداشت و تمام اتفاقات تلخ را از چشم او مي ديد.دلتنگم....

با همه اين سختي ها،با همه دلتنگي ها و با همه تنهايي ام هنوز هم زنده ام و نفس مي كشم چرا ؟ ؟

 

كاش بدونی من همیشه به يادتم تو تك تك ثانيه ها و لحظه هام تنگه.. دلم براي اون صدات   حرف زدنت .. کاش افسانه و رویا دروغ نباشه..

كاش بياي پيشم .. اره مثله یه فرشه روبروم ظاهر بشی

كاش بدونيبا  نبودنات.. من شريكی به جز غم واسه درد و دلام ندارم..

حتي كلمات هم تو ذهنم گم شده اند.هر چيزی را به ذهن می آورمو میبینم مینویسم .. گيج شده ام

چشمام به نقطه اي خيره ..مثل یه وقتی........... تکراری تجربشو داشتم....

 

ذهنم پر شده از صدها سؤال بي جواب.!!!  چرا؟ چرا؟ چرا؟........... و هزاران چرای دیگر..

یه جا نوشته بودن.. عشقا دروغن باورشون نکنید!!! .. مگه میشه..کسی و دوست داشته باشی وباورش نکنی ..

تا اینجای درست بود ولی نمی دونستم تو دنیا خیلی چیزا هست که دست من و تو نیست

اصلا همیشه هر چی و خیلی دوست داری نمیتونی به دستش بیاری  به قول خودت..

راستی اسمش چرا عشقه؟؟؟/؟

 بازم چرا ؟

اگه عاشق کسی باشی حال و روزت این نمیشه که من دارم .. عشق پر از شورو احساس و هیجانه پر از عطر تازگی و نشاط .. نه مثل من غمگین و غصه دار

این طور نیست ؟

 به این میگن سوختن و باز دوباره بازی کردن ... اشکام هم که قربونشون برم یکسره اویزونه..این چه عشقیه؟

اما واسه منه خل دیونه یه لذته همین دردا.. رنجا .. دوریا.. به خودشم گفتما

...

امروز کم قربون صدقش رفتم باید بیشتر....

ناراحتش کردی دیونه..الهی بمیری اره کلی ام  با این مزخرفات ...

نکنه دلش بگیره ..به کی میخواد بگه درد دلشو. اونکه غیر من.... یه وقتی نرنجه از من.... یه دم خودمو فوحش میدم ....

چند روزی شده...دلم داره می ترکه ...

نگرانشم..

اخه کنکور داره نفسم.. تا.. 4تیر وقتی نمونده.... بودنه من  کنارش مثله سم میمونه براش خودشم میدونه به خاطر خودشه..چه سخت این روزا.. ازصمیم قلب دوست دارم عشقم  

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت1:14توسط صالح | |

 ای کاش دستانت رامی فشردم تا گرمایش مرهمی می شد برای تنهایی وبیقراری که در پیشرو دارم ..

ای کاش دستانت دستانم را می شناخت تا چنین غریبانه بی مرهم نمی گشتم مرهمی برای زخم های کهنه ی رازهای قلبم... 

وحال کجایی ؟ می خواهمت ای  نازنینم.. دستان مهربانی می خواهم که مرا در بر گیرد..

تنهایی مرادر چشمانم می شکندحتی او در برابر من ایستاده ومعشوقش را در اغوش کشیده..کاش اغوشت مرا می خواست...

در سینه ام رویایی را می پرورانم ..نامت را در انجا حک کرده ام... هر روز تو را می بوسم ومی بویم وعاشقانه به تو می نگرم به وقت دلتنگی سر به شانه ات می گذارم و یک دل سیر می گریم..

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت16:44توسط صالح | |

MY GOD....

 

غروب را دوست دارم چون بهم یاداوری میکنه که بعد از هر طلوعی یک غروب است...

ماه رو دوست دارم چون بهم یاداوری میکنه که در هر تاریکی مطلقی یک روزنه ی امید هست...

ستاره رو دوست دارم چون میمیره.. ولی نمیزاره کسی بفهمه... وقتی میفهمند اونو از دست دادن که دیگه خیلی سال ها گذشته باشه.. و باز بیشتر دوسش دارم چون توو کویر  خودشو بیشتر از هر جایی نشون میده.. توو جایی که امیدی برای زندگی نیست... و توو شهر خودشو پشت نورهای کاذب ما پنهون میکنه.. تا کسی که توی شهر و خوابه... نبینتش! اخه عادت داره وقتی نوری نیست بیاد! و یار پابه پای ماه است...

و خورشید...

از خورشید متنفرم!.. چون غرور رو در وجودش احساس میکنم.. منتی که سر ماه میزاره تا یکم از نورش رو بهش بده میفهمم ...

از خورشید متنفرم چون معنای روز رو داره...

از خورشید متنفرم چون نمیزاره بهش نگاه کنم.. چون همیشه یه اندازه است چون مثه ماه نیست که بشه دیدش.. حسش کرد.. عاشقش شد.. باهاش به ارامش رسید..  و از اون یاد گرفت که به کمال رسید.. مثه ماه ذره ذره کامل شد.. و پنهان شد.. ماه نماد یک انسان کامل است...

و خورشید یه غرور بی جاست!

که کافیه یه ابر بیاد تا دیگه خورشیدی نباشه! و اونهمه عظمت دروغین با بخاری از اب پوشیده میشه و شکسته میشه..

واسه همین روزهای ابری رو دوست دارم !

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت12:48توسط صالح | |

 

خدایا امشب عشقم نیست دلم خیلی گرفته

هر چند که ما زیاد همدیگه رو نمی بینیم

ولی همین که می دونم به یادمه خیالم راحته

انگار هیچ کس اینجا نیست نمی دونم چیکار کنم جاش خالیه

اشکال نداره هر جا که هست امیدوارم خوش و سلامت باشه

خیلی دلم برات تنگ شده کاش الان پیشم بودی عزیزم

الان که می دونم چند روز بیشتر اینجا نیستی دارم می میرم

وای به حال اون وقتی که زبونم لال برای همیشه ترکم کنی

نه ... نه ... خدا نکنه چون اون روز ، روز مرگ منه

خدایا چی می شد الان اون پیشم بود

چی می شد هر جا که اون بود منم بودم

خدایا این کار که برای تو سخت نیست

اگه اون مال من بود نمی ذاشتم حتی یه لحظه هم از من دور بشه

چه فایده کار من فقط حسرت خوردنه

اشکالی نداره ، به همین حسرتشم راضیم

خدایا اونو هیچ وقت ازم نگیر چون به امید اون زنده ام

بذار اون برای همیشه مال من بشه

مال خوده خودم .........خیلی دوستت دارم آرامش زندگی من

چگونه باور کنم لحظه های بی تو بودن را ، شب و روز دیده ی حسرت بارم بر سنگفرش خیابان می لغزد لحظات دردناک جدایی چون نیشتری بر جان خسته ام فرو می رود چشمانم هر سایه ای را به امید دیدن قامت استواری می بلعد آخر می دانی تو برایم چه مفهومی داری ؟ داستان شیدایی پروانه به گرد شمع را شنیده ای ؟ من آن پروانه پر و بال سوخته بودم که هر دم بر گرد شمع وجودت می گشتم تا پر و بال خویش را بسوزانم و از حرارتت نیرو بگیرم . ای دیدگان حسرت زده به چه می نگرید به راهی که او باز نخواهد گشت ؟ ای افکار پریشان و عصیان زده به چه می اندیشی ؟ به روزهای خوش گذشته یا به غروب قلب بیمارم ؟ ای خوب من ، ای مهربانم آیا شود روزی که تو مسیح وار بر من رخ نمایی و من با عطر نفس های تو زندگی دوباره ای را آغازگر شوم ؟ در اینجا خبر سکوت مرگ چیزی نیست خانه در انزوای سرد خود تو را فریاد می زند نمی دانی چه دلتنگم من در این کویر محنت زده نشان از تو می جویم . بی تو خورشید بر من نمی تابد ، بی تو زندگی سرد است ، بی تو بهاران خزانی بیش نیست ، بی تو گلها نخواهند رویید ، بی تو حتی خورشید هم بر مجمر سینه آسمان نخواهد درخشید ، بی تو پرندگان نیز نخواهند خواند بیا که دستان غم و یخ زده ام نیازمند توست تویی که قلبی به پاکی زلال چشم ساران داری تویی که روح خدایی در تو دمیده است ! اینک بر من طلوع کن ، طلوع کن تا بار دیگر از حرارتت زندگی را از سر گیرم که بی تو من مرده ای بیش نیستم ، بر من طلوع کن تا حیات جاوید یابم و در لحظه لحظه ی عشق تو اشباع شوم !!!


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت16:24توسط صالح | |

 

وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم؛‌ از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی، نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان را نیز دوست ندارم.

سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بی خبرم . شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شاید این بار ، باری فزون تر در پیش داشت و ای کاش در لحظه ی سنگین وداع چشمهایش را به زمین می دوخت تا نمی توانستم از نگاهش تندیسی سازم از جنس پروانه های دشت خاطره.

عقربه های زمان به کندی می گذرند ، ‌شاید می خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتی یاسمن ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و تجسم یک رؤیا ،‌ من ماندم و اشک های التماس ، من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی . صدایش می کنم و صدایی نمی شنوم ، کلامش را می خوانم و خوانده نمی شوم،‌ به خاک می افتم و اعتنایی نمی بینم ، اما این بار قسمت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت، ‌اگر گاهی آنی نبودم که می خواستی دریایی از ندامت و حسرتم را بپذیر.

لحظات درگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز لحظه های خاموش بیداری. باز هم بهاری دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست اما تو خودت خوب می دانی که بهار من هیچ گاه بازنخواهد گشت.

بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد، هر دم با قطرهای گرم مرا می سوزاند ، شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند تا به نجوای شبانه اش تسلی بخشم، آرامش کنم و قاب عکس خالی کنار پنجره را برایش با تصوری خیالی مزین کنم.

+نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت15:22توسط صالح | |

Click to view full size image                                 

می خواهم چشمانم را ببندم اما انگار دو گلوله ی آتش درون چشمانم جا خوش کرده است   

سرم را در گریبان فرو می برم ...به سختی نفس می کشم ...

فکرهای غریبی در مغزم می جنبد و من بی تفاوت می گذارم با هم پیکار کنند اما غافل از اینم

که اولین و آخرین قربانی آنها خود بی خودم هستم ...همه چیز برایم رنگ و رو رفته شده

انگاری رنگها هم خسته اند...همه چیز در غبار اندوه من حل شده ... گردباد عظیمی همه چیز

را با خود می چرخاند و از من دور می کند...

ولی من اینجا در آتشی سخت گرفتارم پای رفتنم نیست...خاکستر شده اند       حتی فریاد نمی زنم

چیزی نمانده که خاکستری نرم شوم    حتی خاکسترم نیز از حرم آتش به هوا بر نمی خیزد تا

 برود.... به کجا؟؟؟ نمی دانم فقط برود....

حتی خاکسترهای جانم نیز به این زمین خاکی زنجیر شده...حبیبم روحم کجاست؟؟؟ من چه زمان

روحم را گم کردم که به خاطر نمی آورم!؟ روحم را به کدام غریبه بخشیدم؟؟؟

تصاویر محوی از برابرم می گذرد...هی تو...تو که روحم را درون آن پیچکها اسیر کردی

دیگر زمان آن رسیده که آزادش کنی    دیگر جسمی نمانده که از دید نا محرمان پنهانش داری.

ای مردم ...ای آشفتگان خفته بیایید و پیچکها را باز کنید التماس می کنم روحم را آزاد بگذارید.

من زمانی طولانی اسیر دست های مهربان و نا مهربان شما بوده ام    فقط  و فقط روحم را

برای خودم بگذارید....می خواهم آنرا ارزانی حبیبم کنم.

ای نا محرمان چرا نمی توانید جدایشان کنید!؟؟؟ وای برشما و وای بر من.....

وای بر شما که چقدر دیر به دادم رسیدید!!! پیچکها در روحم ریشه دوانده اند   آنها نیز نتوانستند

در مقابل عشق پاک من مقاومت کنند   یا شاید من اینطور فکر می کنم! شاید در روحم ریشه داده اند

تا هر زمان مانند سوزنی روحم را خراش دهند............

نمی دانم ...نمی دانم

من رسم این دوران را نفهمیدم ! ای کسانی که فهمیدید در این آخرین دقایق بیایید و در گوش جان سوخته ام

زمزمه کنید... نه ...نه ... بلند فریاد نکشید نگذارید دیگران بفهمند شاید توان شنیدن نداشته باشند آنان را

آزار ندهید.

در گوش من سوخته بی من...بگویید تا در این زمان راحت جان بسپارم ...گرچه      دیگر فایده ای هم ندارد

از ما که گذشت شما خودتان را در یابید ...مرا فراموش کنید  نگذارید یاد این سوخته تن ...این گم کرده روح خاطر نازنینتان را آشفته کند ...آری خاکسترم را با پیچکها بپوشانید٬ گرچه آنها هم با من تلف شدند اما من و پیچکها دیر زما نیست که در هم حل شده ایم.... حال چشما نتان را ببندید.....خیلی زود از یاد می روم 

خیلی زود......

ای نازنینان من بسیار غریب مردم   شما خود را در یابید.       

 

                             

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت14:56توسط صالح | |

 

 

فکر می کردم تو رو دیدن یه تولد، یه طلوعه تو غروب آشنایی

 

ندونستم که رسیدن یه بهانست ، یه بهانه واسه لحظه ی جدایــی

 

بــــــی تو غــــــــــریب غــــــربت و آمــــــاده ی شــــــکستــنم

 

نـــــــدونستــــــــــم نرسیده تــــــــو شــــروعه قصـــــه میــری

 

آرزوی زنـــــــــــدگی رو میـــــــــری و ازم مـی گیــــــــــری

 

نــــــــــدونستــــم که رسیـــدن یه بهونســـــتـــــ واسه رفتــــــن

 

واســــــه پـــرپـــر شـــدن تـــو واســـه ویـــرون شـــدن مـــــن

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت14:27توسط صالح | |

 

من دوستت دارم فقط تو رو دارم

بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ، بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي ، نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي ، اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني ، صدام كن ، بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه مي كنم ، اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشتي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم ، اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالي كني ، صدام كن ، قلبم تنها خرابه ي وجود توست

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت11:51توسط صالح | |

وقتي چشمام پر اشكه وقتي قلبم بي قراره
وقتي پابه پاي ابرا چشم من بارون مي باره
وقتي مثل يه پرنده ميرم و گوشه مي گيرم
وقتي با نبودن تو توي هر لحظه مي ميرم
با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم
وقتي خواب تو مي بينم خواب عاشقونه ي تو
وقتي كه قطره ي اشكو مي بينم رو گونه ي تو
وقتي قلب عاشقم رو پيش پاي تو مي ذارم
وقتي كه بلور اشكو واسه تو هديه مي يارم
با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم
من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم
تو كه نيستي تو كه نيستي قلب عاشق بي قراره
آرزوي تو رو داشتن باز تو رو يادم مي ياره
تو بدون كه بي تو هرگز شب من سحر نمي شه
جز تو چشمام واسه هيچكس نمي باره تر نمي شه
هنوزم حس نيازت از تو قلب من نرفته
كاش بدوني كاش بدوني زندگي بي تو چه سخته

+نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت14:8توسط صالح | |